در آغوش دشمن به قلم نسترن شاکر
پارت سوم :
فصل سوم: سلام، پدر
----------
صبح روز بعد، خورشید با سخاوتِ تمام، پرتوهای درخشانش را از پنجرههای قدیِ پنتهوس به داخل میپاشید. هانا، در حالی که هنوز گیجِ خواب بود از اتاقش بیرون آمد. با دیدن منظرهی مقابلش در جایش خشک شد. روی کاناپهی چرمی و مدرنِ وسطِ پذیرایی، یک پیراهنِ بنفشِ تیره و براق به چشم میخورد که با ظرافتِ تمام پهن شده بود. در کنارش، یک کیف “برکین” اصل و مشکیرنگ قرار داشت که تجملش چشم را کور میکرد.
رنگ لباس عمیق، جسورانه و به طرز عجیبی سلطنتی بود؛ تضادی خیرهکننده با دکوراسیون مینیمال و خاکستریرنگِ خانهی کیارش داشت. پنتهوس او دستکمی از یک قصر مدرن نداشت؛ سقفهای بلند، مبلمانی که هر کدامشان امضای یک طراح معروف را داشتند و دیوارهایی که با آثار هنریِ انتزاعی تزیین شده بودند. با اینکه حالا از نظر قانونی “خانم جهانبان” محسوب میشد، اما خانه برایش غریبه بود. آنها دو اتاق کاملاً مجزا داشتند و مرزهایشان با دیوارهایی از یخ کشیده شده بود.
کیارش به اپن آشپزخانه تکیه داده بود و با همان فنجان قهوهی همیشگی و لبخندی که انگار بخشی از صورتش بود، تماشایش میکرد.
— «بپوشش هانا. مطمئنم بهت میاد. رنگش دقیقاً همون چیزیه که برای امشب لازم داریم.»
هانا با تردید ابرویی بالا انداخت و به پارچهی لطیفِ لباس دست کشید.
— «جدی گفتی؟ این لباس زیادی... زیادی جلب توجه نمیکنه؟»
کیارش شانهای بالا انداخت و در حالی که جرعهای از قهوهاش را مینوشید، زیر لب چیزی گفت که بهوضوح “شوخی نکردم” بود. بعد با صدای بلندتر ادامه داد:
— «فقط زود باش دختر! وقت زیادی نداریم. آرایشگر تا ده دقیقهی دیگه اینجاست. امشب قراره کلِ شهر دربارهی ما حرف بزنن، پس نباید حتی یه تار موت هم سر جاش نباشه.»
هانا با یک آه بلند، لباس را برداشت و به اتاقش برگشت. ساعتها گذشت و او زیر دستِ تیمِ آرایشیِ حرفهای که کیارش استخدام کرده بود، تغییر کرد. وقتی بالاخره آماده شد و مقابل آینه ایستاد، زنی را دید که با هانایِ بیپناهِ قبرستان فرسنگها فاصله داشت. لباس بنفش مثل پوستِ دوم روی تنش نشسته بود و چشمانِ آبیاش را نافذتر از همیشه نشان میداد.
وقتی از اتاق بیرون آمد، کیارش در حال بستن دکمههای سردستِ الماسش بود. اما همین که سر بلند کرد و هانا را دید، برای چند ثانیه حرکتِ دستانش متوقف شد. چشمانِ تیرهاش کمی گرد شد و برای اولین بار، آن پوزخندِ دائمی از روی لبانش محو شد. مبهوت مانده بود.
هانا که از نگاهِ طولانیِ او معذب شده بود، اخمی کرد و گفت: «چی شده؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟ لباس ایراد داره؟ یا شاید دوباره داری توی دلت یه نقشهی مسخره میکشی که اذیتم کنی؟»
کیارش پلکی زد و انگار که تازه به دنیای واقعی برگشته باشد، گلویش را صاف کرد. سریع نگاهش را دزدید و با لحنی که سعی میکرد سرد باشد، گفت: «نه... مشکلی نیست. فقط... خیلی خوب شدی. یعنی، همونی شدی که میخواستم. راه بیوفت که همین الانشم دیر شده.»
هانا زیر لب غری زد و فکر کرد باز هم دارد با او بازیِ روانی میکند. کیف برکین را برداشت و پشت سرِ او از خانه خارج شد. آنها به محل حراج رسیدند؛ تالاری باشکوه با ستونهای مرمرین و چلچراغهای عظیمی که نوری خیرهکننده به فضا میپاشیدند. اینجا مراسم خیریهی سطح بالایی بود که فقط نامهای بزرگِ شهر اجازه ورود به آن را داشتند.
فضا پر از آدمهایی بود که لبخندهای مصنوعیشان بوی پول و قدرت میداد. کیارش با همان اعتمادبهنفسِ همیشگی و قامتی که تمام نگاهها را به خود جلب میکرد، بازوی هانا را گرفت. او طوری در میان جمعیت حرکت میکرد که انگار صاحبِ تکتکِ آجرهای آن تالار است. هانا میتوانست سنگینیِ نگاهها و پچپچها را حس کند: «این دختر کیه کنارِ جهانبان؟»
او میدانست شاهرخ بزرگمهر هم جایی در همین سالن است. این یک حراجی معمولی نبود؛ تنها جایی بود که شاهرخ، آن مردِ گریزان از رسانه، برای نشان دادنِ قدرتِ مالیاش همیشه در آن ظاهر میشد. هانا و کیارش، هر دو از جلب توجه بیزار بودند، اما امشب، جلب توجه تنها سلاحشان بود.
درست وقتی داشتند به سمت صندلیهایشان میرفتند، زنی با موهای بلوندِ بلند و لباسِ قرمزی که بیش از حد باز بود، راهِ آنها را سد کرد. چشمانِ سبز و برندهاش با دیدن کیارش برقی زد و لبخندی موذیانه روی لبانش نشست: «بهبه! کیارش جهانبان... اینجا چه کار میکنی عزیزم؟ فکر میکردم بعد از اون ماجراها دیگه علاقهای به دیدنِ من نداری.»
فکِ کیارش منقبض شد و سردیِ بازویش از روی پارچهی کت هم به هانا منتقل شد: «برو پی کارت پارمیس. وقت ندارم.»
پارمیس پوزخندی زد و نگاهش را با نفرت روی هانا چرخاند. او را از بالا تا پایین برانداز کرد و با لحنی پر از طعنه گفت: «و این یکی دیگه کیه؟ اسباببازیِ جدیدته کیارش؟ یا نکنه اینم مثل بقیه، فقط واسه یه شب دعوت شده؟»
چشمان هانا تنگ شد. میخواست جوابی دندانشکن بدهد، اما کیارش قبل از اینکه او دهان باز کند، بازوی هانا را محکمتر فشرد و او را از پارمیس دور کرد: «مهم نیست هانا، ولش کن. بریم سر جاهامون. پدرت همینجاست... تمرکزت رو نذار روی آدمهای بیارزش.»
هانا با حرص پرسید: «اون زن کی بود کیارش؟»
— «هیچی... یه اشتباهِ قدیمی. راه بیوفت.»
وقتی در ردیفِ ویآیپی نشستند، هانا حس کرد قلبش در دهانش میزند. چند صندلی آنطرفتر، با وقاری سنگی و موهایی که حالا جوگندمی شده بود، او را دید. شاهرخ بزرگمهر. پدرش. مردی که مادرش را به نابودی کشانده بود. شاهرخ هنوز متوجه حضور آنها نشده بود و با غرور به سنِ حراج خیره بود.
حراجی آغاز شد. اشیاء عتیقه و تابلوهای نقاشی با قیمتهای نجومی فروخته میشدند. سکوتِ حاکم بر سالن فقط با صدای چکشِ حراجچی میشکست. کیارش لم داده بود به صندلیاش، اما هانا میدید که چشمانش مثل یک عقاب، تمام حرکاتِ شاهرخ را زیر نظر دارد.
تا اینکه نوبت به اثر اصلی رسید؛ یک تابلوی نقاشیِ کمیاب و خیرهکننده. حراجچی قیمت پایه را اعلام کرد. ناگهان دستِ شاهرخ بالا رفت.
— «دو میلیون دلار.»
لبخندِ کج و معروفِ کیارش ظاهر شد. بدون اینکه حتی سرش را تکان دهد، دستش را بالا برد و با صدایی رسا گفت:
— «پنج میلیون دلار!»
سالن در سکوت فرو رفت. شاهرخ با تعجب سرش را چرخاند تا ببیند چه کسی جرئت کرده روی دست او بلند شود. وقتی چشمش به کیارش افتاد، اخمهایش در هم گره خورد. او دوباره دستش را بالا برد:
— «ده میلیون دلار!»
کیارش با خونسردیِ تمام، انگار که دارد دربارهی قیمت یک فنجان قهوه حرف میزند، پاسخ داد:
— «بیست میلیون!»
تنش در فضا موج میزد. شاهرخ حالا کاملاً عصبی به نظر میرسید. او هرگز در هیچ رقابتی بازنده نبود.
— «پنجاه میلیون!»
صدای شاهرخ کمی لرزید، نه از ترسِ پول، بلکه از شدت خشم.
هانا سریع به سمت کیارش برگشت و زمزمه کرد: «کیارش، داری چیکار میکنی؟ این خیلی زیاده!» کیارش کمی به جلو خم شد و در گوشِ هانا، طوری که گرمای نفسش گوش او را سوزاند، گفت: «دارم بازی میکنم هانا... تماشا کن. نمیذارم اون پیرمرد امشب با پیروزی بره خونه.»
دستِ شاهرخ دوباره بالا رفت: «شصت میلیون!» همه نگاهها بین این دو مرد جابهجا میشد. جسارتِ کیارش تمام سالن را شوکه کرده بود. کیارش بدون مکث گفت: «شصت و پنج میلیون!»
تنشِ فضا مثل یک مِه غلیظ شده بود. درست وقتی که همه منتظر حرکت بعدی شاهرخ بودند، هانا حس کرد چیزی در درونش منفجر شد. تمامِ بیست سال رنج، تمامِ شبهایِ پشت میلههای زندانِ مادرش در یک لحظه جلوی چشمانش آمد. او نباید فقط تماشاچی میبود.
قبل از اینکه کسی بفهمد، هانا دستش را بالا برد و با صدایی که تمام سالن را لرزاند، گفت:
— «هفتاد میلیون دلار!»
سالن به سکوتِ مطلق و مرگباری فرو رفت. کیارش با تعجبِ واقعی به او خیره شد. خودش هم نفهمیده بود چطور آن جمله را گفته، اما پشیمان نبود. سنگینیِ نگاه دهها نفر را روی خودش حس میکرد، اما حتی پلک هم نزد.
سرِ شاهرخ بزرگمهر به سمت آنها چرخید. نگاهش روی صورتِ هانا قفل شد. برای چند لحظه، زمان ایستاد. شاهرخ رنگ از رخسارش پرید. نگاهش لرزان، مات و پر از سوال بود. آن چشمهای آبی... آن فرمِ صورت... او را شناخته بود؟ یا داشت روحِ ماهک را میدید؟
حراجچی که از این رقمِ سرسامآور گیج شده بود، بعد از مکثی طولانی گفت:
— «هفتاد میلیون دلار برای بار اول... بار دوم... و... فروخته شد به خانمِ جهانبان!»
صدای چکش مثل شلیکِ گلوله در سالن پیچید. همهمهای عظیم به راه افتاد. شاهرخ همچنان خیره به هانا مانده بود؛ انگار که هدفِ چندین ضربهی خنجر قرار گرفته باشد. هانا با لبخندی سرد و پیروزمندانه، مستقیم در چشمهای پدرش زل زد. بازی تازه شروع شده بود.
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نسترن شاکر | نویسنده رمان
ممنون از محبتت عزیز دلم 😎❤
۲ ماه پیشNazi
2یکی به نویسنده توضیح بده هر میلیون دلار دقیقا یعنی چقدر😐🤦 ♀️ اخه هفتاد میلیون دلار؟!!!! حتی رونالدو هم قبل گفتن این رقم دو ثانیه فکر میکنه
۷ ماه پیشساناز خانوم
0حرفت زشت بود. خوشم نیومد.
۷ ماه پیشفاخته
0لعنت ابدی خدا به همچین موجودات دوپا
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آزاده
0موضوع داستان قوی وعالی است قلمتان توانا